| یک شب نفسی غافل از آن ماه نباشیم .... شاید که نگاهی کند آگاه نباشیم |
|
سلام دوستان :
این روزا برای من و دوستام روزای خیلی خیلی سختیه هر چند رسم روزگار همینه و همیشه هر اومدنی یه رفتنی داره ولی ........ بعضی وقتا دل این دل دیووووووونه نمی خواد قبول کنه که هممون رفتنی هستیم وقتایی که کنار همیم قدر همدیگه رو نمی دونیم ولی همین که بوی جدایی میاد خوب به هم محبت می کنیم البته این در مورد اونایی که همدل هستن فرق می کنه هرچند تو این دوره زمونه همزبون زیاده و همدل کم پیدا میشه . دلم تنگه اصلا حالش خوب نیست امروز منو مریم که تازه یک ترم بود که با هم آشنا شدیم از هم جدا شدیم او رفت کرمان و من هم فردا پس فردا می رم سمنان تو این مدت فهمیدیم اگه از هم دور بودیم ولی با این حال با تمام وجود از لحاظ روحی و قلبی به هم نزدیک بودیم و هستیم . مریم حال و هوای قشنگی داشت دلش آیینه بود و از لحاظ عرفانی حال و هواش مشابه منو فرشته بود منو فرشته همخونه هستیم بهتره بگم همخونه بودیم دو تا دختر خاله که بیشتر از دختر خاله دو تا دوست و دو همدرد ... منو فرشته و مریم عقایدمون خیلی شبیه هم بود هیچ وقت یادم نمی ره .....حافظ و شعرو موسیقی و اون گوشه زیر درختا تو دانشگاه .... بعضی روزا تنها و بعضی روز ها سه تایی با هم .... فکر کنم فردا درختا منتظرمون هستن چون کم کم با هم آشنا شده بودیم بعضی وقتا وقتی حافظ می خوندم صدای لرزش برگاشون تموم وجودمو تکون می داد .... . امروز امتحانمو خوب ندادم فکر می کنم تو خوندن زیاده روی کردم دیشب پریشب و حتی پس پریشب نخوابیدم میخواستم حسابی امتحانمو خوب بدم ولی سر امتحان اونقدر خسته و سر درد بودم که ۶ و ۹ رو ازهم تشخیص نمی دادم نمیدونم اصلا انگار اخلاق ما ایرانی ها همینه یا ازین ور میفتیم یا ازون ور . خدا رو شکر نمره هامو گرفتم زیر ۱۷ نداشتم ولی این امتحانو فقط به خدا سپردم و امیدم به اونه که کمکم کنه . امروز یکی از دوستان می گفت : من چند سال دیگه بچه هامو بر می دارم میرم خارج تا ادامه تحصیل بدن و دکتراشونو اونجا بگیرن . واقعا حق داشت آخه اینجا کسی که می فهمه به جرم فهمیدن و چشم باز کردن به حقایق اجتماعی محکومه که بدبخت باشه و بیشتر به اونایی بها داده میشه که کمتر می فهمن . با خودم می گفتم سمیرا خانوم اینم از درس اینم دانشگاه دو سه سال آوارگی و تحمل کلی سختی آخرش چی اصلا اولش چی ؟؟؟؟؟ با این همه حق کشی می خوای چی بشی تو که مثل از ما بهترون نه پارتی داری نه پول داری نه زور داری کیه که تو این دوره زمونه به خاطر انسان بودنت بهت موقعیت بده تا کار کنی فکر کنی از تمام وجودت کمک بگیری که مفید باشی اصلا کیه که به حرفات به فکرات یه ذره بها بده ؟؟؟؟؟ آخه با این همه مشکل مگه میشه !!!!! ولی از حق نگذریم شاید از لحاظ درس و شیمی اونقدری که انتظار داشتم بهره نبردم ولی خیلی چیزا یاد گرفتم . یاد گرفتم اگه قراره زندگی کنم چشمامو رو حقایق ببندم اگه می خوام با کسی دوست بشم اول ببینم طرف چقد به دردم می خوره بعد اگه نفعی برام داشت باهاش دوست بشم اگه میخوام کاری بکنم اولا سرسری بدون بهره گیری از انرژی و با کمال آرامش انجامش بدم که یه وقت کار مردم زود راه نیفته مردم توقعشون بره بالا تا اون جایی هم که میشه مردمو بپیچونم !!!! اگه قراره اتفاقی بیفته اول نفع خومو بسنجمو دیگه کاری به دیگرون نداشته باشم که چقد ضرررر می کنن چون مهم خودم هستم اگه دیدم کسی داره ناحقی می کنه اول ببینم براحتی از کنرش بگذرمو دست اشاره نیارم و نپرسم که چرا ؟؟؟؟ اگه کسی بهم اعتماد کرد تا اونجایی که می تونم ازش بکشم تا یه جاهایی یه وقتایی بتونم ازش استفاده کنم اگه کسی بهم محبت کرد ازش سو استفاده کنم و همه مسئولیت هاموبندازم گردنش آسه برم آسه بیام که گربه شاخم نزنه البته اگه گربهه زور و پول و پارتی نداشت اونقد بزنم تو سرش تا له بشه و بالاخره مثل آفتاب پرست زندگی کنم تا بتونم تو جاهای مختلف راحت رنگ به رنگ بشم !!!!!!!!! اینا چیزایی بود که فقط تو یک محیط کوچیک دانشکده یاد گرفتم چیزای خوبی بود نه ؟؟؟؟؟؟؟ بیخیال بیخیال مثل همیشه فقط میتونم بگم تمام تلاشمو می کنم برای اینکه چیزایی که یاد گرفتم عمل نکنم میدونم خیلی سخته ولی تمام تلاشمو می کنم !!!!!!!! بازم میرم سراغ تسکین دلم شعر ... برای مریم عزیزم به خواسته او یک غزل گفتم مریم در حال حاضر در یک جذبه عرفانی قرار گرفته و خیلی تلاش می کنه به عشق الهی دست پیدا کنه و تا فنا پیش بره براش دعا کنین دوستای با صفای من ..... تقدیم به مریم گلم (مریم کرمونی):
من همه سوز وگدازم که به ناز آمده ای سوی این عاشق دلداده تو باز آمده ای ؟ می بری این دل خون را به سرا پرده عشق گویی از آه سحر یا ز نیاز آمده ای ای مسیحای درون مریم خود را دریاب تا بدانم که مرا محرم راز آمده ای می کشی هر سحرم رقص کنان می خوانم تو به نجوای دلم نغمه و ساز آمده ای جان من بر سر زلفت گله ای دارد باز متکان زلف که با گیسوی باز آمده ای ای که هر دم ز دمم بوی تو را می شنوم گویی اکنون ز کرم بنده نواز آمده ای مانده ام در طلبت در همه جا حیرانم که چرا سوی من خسته به راز آمده ای پرسی از من که چرا در همه شب ها مریم سوی معشوق به محراب نماز آمد ه ای من تو را می طلبم تا که دل و جانی هست دل و جانم به فدایت که چه ناز آمده ای !!!!! |
|
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 21:33
توسط سمیرا |
|
|
نیلوفر رهای من :
دخترم نیلوفر گوش کن زیبایم ای که در هر قدمت ردی از رویاها جلوه ای از فردا گله ای از دنیا می بینم گوش کن دخترکم سالها بود در این نزدیکی در دیاری همه خشم و شهوت در درون قفس تنگ تعصب غیرت نام تو گم شده بود و اگر غنچه ی زیبا چون تو از دل سرد زمین می روئید ننگ و عار و خواری در نگاه همه مردم شده بود گرگهایی وحشی عطر دامان تو را " نفس و جان تو را شوم می دانستند تو در این هیبت درد باز هم روئیدی بازهم گل کردی به جهان خندیدی در میان همه ی خاراها گاه در خواب و گهی در رویا تا به اقلیم صفا عرش خدا باز پیچیدی از ننگ جهان نالیدی دخترم نیلوفر اگر امروز مرا می بینی که درون قفس سرد و سیاه زره ای ساخته ام از وجودی زیبا تا شود مرهمی از زخم نگاه و اگر می بینی چشم و رخسار مرا به زمین دوخته اند جای آییینه و آب خاک و سنگ و خاشاک به من غمزده بفروخته اند و به اندیشه من قفل زدند و کلیدش را باز دست مردان جهان بخشیدند همه نامردی ها همه ی سختی ها رد زخمی است که از ترکه آن مهنت ها به تن و خسته و اندیشه ما مانده به جا و اگر می گویند : روز تو امروز است آه از این همه بی انصافی روز من روز تو نیلوفر من روزگاریست که در باغ خدا ریشه های تبعیض بین ما انسانها خشک شود گرگ همخانه ما خاک شود رد این زخم عمیق از دل نازک ما پاک شود تقدیم به گردآفرینان ایرانی به امید روزی که قدر زنها را بیشتر بدانیم .... این شعرو امروز به سفارش استاد گرانقدر جناب آقای کدخدایی سرودم البته از قبل تصمیم داشتم ولی تشویق ایشون شرایط رو برام مهیا کرد با تشکر از همه دوستان خصوصا استاد کدخدایی ....
|
|
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 11:42
توسط سمیرا |
|
|
نقاش بهار :
بوسه عشق تو را همه جا می شنوم نغمه نازک و شیرین تو را بوسه ی ناز تو هر صبح به سر شاخه گل مثل جامی زعسل می رخشد و عیان می گوید : که سحرگه تو به باغ آمده ای آه افسوس کنون می فهمم رمز این را که چرا خواب سحر این همه شیرین است کاش می دانستم دلبر دیرینم زیرکی بی دین است گل و باغ و سبزه بیشتر میداند و سحر گاه به امید وصال خواب را از سر خود می راند چه عجیب است که گل در میان لبخند قطره ای اشک به صورت دارد عطر جانبخش تو را در دلش می کارد ای دلیل هستی این شراب از چه سبویی است که هر بار بهار جرعه ای بر دل خوابان زمین می بارد مژده وصل تو را می گوید در بهاران همه چیز و همه جا نفس سبز تورا می جوید باز با کلک نگاه نقش رویای بهار بر دل خواب زمین می ریزی تا زمین با لبخند چشم خود بگشاید دست گرم خورشید قله یخ زده را ، می نوازد با مهر و به شکرانه ی این جشن بزرگ از دل نازک کوه اشک شوقی به رگ قلب زمین میریزد رنگ ها در پس رنگ نقش ها در پی نقش من دلخسته در این نقش عظیم در پی نقاشم ، همه جا بی سر و پا می گردم نقش من بر آب است دل غم آلودم زین قفس بیتاب است ای سراسر مستی دل بیتاب مرا تاب تو باش کوزه ی بی نفس جسم مرا باده ناب توباش
دوستان عزیزم از تاخیری که ایجاد شد معذرت میخوام امیدوارم بازهم مثل همیشه کمکم کنید تا بهتر بنویسم منو از نظرات سازندتون محروم نکنین منتظرم ..... |
|
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 18:34
توسط سمیرا |
|
|
طلوع سرخ : در این سرمای هستی سوز حسرت ساز می خواهم بگویم از طلوعی گرم در دامان صحرایی مصیبت ساز از آن روزی که انسان در نگاهی پست و بی وجدان و از سویی شکوه هستی و سرمایه مستان شهید عشق شد درپای معشوقش سراپا آدمیت ، بندگی ، ایمان در آن دشت بلا با صد، یقین می خواند پستی را و می جنگید و میرقصید و می نوشید زان پس از دل ساقی می گلگون هستی را و سر می داد : اگر جامی تهی بشکست باکی نیست سر ساقی سلامت باد و در دامان آن معشوق سرش بنهاده جان می داد همه رندان جان برلب به شوق وصل و می بر لب به میدان بقا لب تشنه، تن خسته قلندر گونه جنگیدند و جان دادند در آن گرمای هستی ساز حسرت سوز زمین آشفته و حیران زمان دلخسته ی نالان شکوهی در جهان برخواست گویی اندک اندک ظهر می آمد و ساقی یکه و تنها میان آن همه غوغا نماز با شکوهی را به پا می کرد نمی دانم چه ها می گفت با دلبر، چه ها می کرد ؟ ولی شاید برای عاصیان و دشمنانش عاشقانه زیر لب دائم دعا می کرد نمی دانم چه رازی بود؟ میان عاشق و معشوق در آن مهلکه ناز و نیازی بود : الهی بهر قربانی به در گاهت سر آوردم برای گفتن الله اکبر در طی دوران علی اکبر آوردم خلیل الله اسماعیل خود بر درگهت آورد ولی من روی دستانم علی اصغر آوردم علی انگشتر خود را به مسکین داد اما من برای شمر بی دین زمان انگشت با انگشتر آوردم نوای دلنشینی بود میان عاشق و معشوق همه افلاکیان و خاکیان مستور و رقصان زین نوا بودند ولی آن گرگهای بی صفت شمشیر نفرت برکشیده از سر خشم و حسد نعره زنان ، در انتظار ساقی دشت بلا بودند نماز عشق را پایان سکوتی ماند نگاه عاشق و معشوق جهان عشق را لرزاند صدای هی هی و هیهات از ذلت به گوش آسمان پیچید شقایق ها به گوش دشت می گفتند : دیگر نوبت ساقی است !!!!؟؟؟؟ اگر ساقی رود میدان می گلگون هستی را چه کس بر پای ما ریزد نگین سرخ و شیرین را به گوش گرم نخلستان که آویزد ؟ نسیم صبحگاهی هم به عشق او نمی خیزد تمام هستی ما اوست حیات و زندگی از ضربه های قلب او آرام می گیرد بهاران از صفای سینه ی او جام می گیرد
در آن هنگام به گوش باد ساقی گفت : می گلگون هستی را شراب ناب مستی را به دست ساقی دیگر سپردم من اگر من می روم اما زمین خالی نمی ماند جهان عشق و ایمان خالی از ساقی نمی ماند وجودم در وجود اوست کلامم در سجود اوست ادامه دارد........ |
|
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 18:30
توسط سمیرا |
|
|
هوالمعشوق : دوستان بزرگوارم سلام : خداوند در حدیث قدسی می فرماید : ای عاقلان دیوانه ام زنجیر زلف یار کو بر شعله های شوق دل پروانه ی دلدار کو ؟ دل مست او جان مست او تن هم سراسر مو به مو در جمله ذرات من یک ذره هوشیار کو ؟ دل رفت جان هم می رود رو ح روان هم میرود جانانه را آگه کنید کان دلبر غمخوار کو ؟ دل بستم اندر زلف او واعظ زپندم دست شو کافر شدم کافر شدم زنّار کو زّنار کو ؟ قربانیم قربانیم عید وصال او کجاست مشتاق جان افشانیم آن غمزه خونخوار کو ؟ گیرم بر اندازی نقاب بنمایی آن رخ بی حجاب لیکن سرت گردم مرا یارایی دیدار کو ؟ گفتم که چون بینم تورا شرح غم دل سر کنم آندم که بینم روی او آن طاقت گفتار کو ؟ شب با خیال زلف تو کی خواب آید فیض را در خواب هم کی بینمت آن دولت بیدار کو ؟
شعری که خوندین از ملا مسلم فیض کاشانی بود کسی که بعد از سالها درس و وعظ و مکتب و مسئله و....... همه را رها کرده و راه عرفان پیشه کرد تا به مطلوب دلش برسه و عاشق معشوق ویا معشوق عاشقش بشه ....؟؟؟؟؟!!!!!!!! امیدوارم که این بنده کوچیک و گنهکار خدا هم ذره ای از اون می ناب بچشه تا به جز او نخواد دوستان واقعا ازتون التماس دعا دارم خیلی خیلی خیلی محتاج دلهای بزرگ و پاکتون هستم و ازتون خواهش می کنم از ته دل دعا کنید برای همه راستی امتحانات هم نزدیکه ممکنه به خاطر این موضوع یه چند وقتی غایب بشم چند روز پیش آدرس وبلاگمو به استاد ادبیاتم دادم که اگه وقت شریفشون اجازه داد به وبلاگم تشریف بیارن خدمتتون سلام مخصوص عرض میکنم و از بزرگواریتون کمال تشکر رو دارم امیدوارم که خوب شاگردیتون رو به جا بیارم |
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 0:34
توسط سمیرا |
|
|
تقدیم به دوستانم : روز دوازده آذر روز جهانی معلولین و روز انسانی همه انسانهای نیک اندیش است بیایید حداقل در این روز از ته دل به آنها بگوییم که ما و شما انسانیم و هیچ تفاوتی با هم نداریم بلکه این ما هستیم که به دلهای پاک شما نیازمندیم تا از آیینه وجودتان صفا و صداقت بر ما بتابانید و دعا کنید که شکر نعمت سلامتی را به جا آوریم
![]()
لبخند سیب : در درون باغ ذهنم نرم نرمک می دویدم من از لب جو می پریدم من نقش خنده بر لبانم بود شعر باران در زبانم بود از ته دل می زدم فریاد در میان سبزه ها آزاد دست من در دست سرد باد باد با خود می کشد من را چشم دل را می گشایم من نا گهان من را کنار دختری تنها می نشاند باد دخترک چون سیب خندان است گونه اش سرخ و درخشان است مهربانی از دو چشمانش فرو ریزد رنگ غم اما درون چهر اش آری ... نمایان است دست من ناگه جدا از دست سرد باد سوی دست گرم و زیبایش شتابان رفت خواستم با او شوم همراه از نگاهم دوستی اینگوته آسان است دخترک با چهره ای غمگین رو به سویم کرد و با من گفت : من توان با تو بودن در کنار تو دویدن سیب را از شاخه چیدن از کنار جو پریدن را نخواهم داشت آتشی در جان من افتاد حزن و غم در سینه ام پیچید خنده بر لب های من خشکید سیب اما همچنان بر شاخه امید می خندید می رقصید می رخشید دخترک آن سیب را می دید با نگاهش سیب را می چید خنده هایش در نگاه سیب پیدا بود عکس رخسارش در این آیینه زیبا بود در میان خنده های مبهم آن سیب می توان فهمید : سیب هم می داند او اگر پایی ندارد بدود پر اندیشه خود را تا عرش اعلا تیز تر می راند سیب هم می فهمد و به اندیشه کوته نظرانی چون من می خندد هم اینک من و دخترک رویاییم در کنار هم نشسته ایم و به زیباییهای زندگی و سیب نگاه می کنیم حال دنیای خیال انگیز و زیبایش را به خوبی حس می کنم و می فهمم که راه رفتن در خیال خیلی خیلی زیباتر و لطیف تر است خیلی دوست داشتم پاراگراف بالا رو در ادامه شعرم جا بدم ولی نتونستم و روان نوشتمش اگه کمکم کنید خوشحال میشم لطفا ایرادهای نوشتمو بهم بگید تا بهتر بنویسم راستی یه معذرت خواهی به عمو حسین بده کار شدم چون جسارت کردم و یکی از ابیات شعرشون رو استفاده کردم آخه واقعا از این بیت لذت بردم امیدوارم جسارت بنده رو به بزرگی خودشون ببخشن |
|
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 7:5
توسط سمیرا |
|
|
« هوالمحبوبــــــــــ » در اندرون منه خسته دل ندانم کیست که من خموشمو او در فغان و در غوغاست شاید برای خیلی هامون این حس به وجود بیاد حسی که الان یه مدته که باز دوباره مهمون من شده ((غوغای درون ))..... من خیلی وقتا دچار این احساس می شم و تجربه به من ثابت کرده که همراه با تغییرات فصلی این احساسات بروز می کنن و تغییرات فصلی خیلی در روحیه یا در واقع روح ما آدما اثر میذاره این احساس خیلی وقتا قابل وصف نیست یک نوع سرگشتگی ، حیرانی ،بی خبری و حتی خستگی ..... حتی من که عاشق زیبایی های زندگی بودم وهستم گاهی چنان از زندگی و از خودم خسته میشم و چنان این احساس در وجودم رشد می کنه و بزرگ میشه که دوست دارم روحم ازقفس بدنم جدا بشه و پرواز کنه ، دیروز داشتم خاطرات سه الی چهار سال پیش یعنی خاطرات دوره ی دبیرستانمو مرور می کردم به چندین مورد برخوردم که شبیه همین حس بود ، و هزاران سوال بی جواب ....... روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم ز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ؟ به کجا می روم آخر ننمایی وطنم ؟ یا به قول عمو حسین : بار ها پرسیدم : که مگر همدم من را چه شدست ؟ یا که این دانه یکدانه که
هست ؟ امیدوارم روزی برسه که جواب همه این سوالامو بگیرم با اجازه دوباره می خوام یه نوشته تقدیمتون کنم ناز نگاه : باز امشب اشکهایم مینوازد صورتم را در پس پلکم نهان کردم خیال بودنت را باز می آیی که در دل قصه عشق تو گویم تا به یاد آرم دوباره حسرت یکبار دیگر دیدنت را چشمه سار چشمهایت می زند آهنگ هستی می شود رقصان نگاهم تا روم در اوج مستی هستی من مستی من ای به قربان نگاهت گرچه من مجنون شدم اما همان لیلی تو هستی ای گل زیبای مریم جلوه گاه ناله و غم روز و شب جان میدهم من بی تو هر دم با تو یکدم بی تو ای آرام جانم خون فشاند دیدگانم با تو ای زیباترینم پرغرورم آسمانم |
|
+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 23:28
توسط سمیرا |
|
|
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 10:31
توسط سمیرا |
|
|
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 12:0
توسط سمیرا |
|
|
تست قالب
|
|
+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 1:25
توسط سمیرا |
|
|
صفحه نخست پست الكترونيك آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
دوستای باصفا ....... من سمیرا متولد 1367 اهل سمنان هستم التماس دعا
|
| نوشته هاي پيشين |
|
تیر 1387 اسفند 1386 آذر 1386 آبان 1386 اردیبهشت 1386 اردیبهشت 1385 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 بهمن 1383 |
| آرشيو موضوعي |
|
............و بر هر نفس شكريست واجب |
|
RSS
|